بعد اگه بتونی محکمتر بزنی صورتتو داغون کنی
بعد اگه بتونی با کله راه بری فقط اینو بگم
ایشالله همتون برید و برگردید بعدش هر روز وقتی یاد کربلا افتادید زار زار بزنید خدا ......
من دیوونه رو شفا بده یا اینوری یا اونوری......

اینم من و آقا رضا رفیقم ته رفیق باحاله... تا آخرش بخونینش
واین خاطرات ادامه دارد .....
دیروز داستان ورودمون به قتلگاه رو شنیدین وای خدا دلم هوای مسجد ملی رو کرده هوای اون اتاقی رو که پر از شمشیر های دسته بود مرتب ردیف پشت سر هم یاد اون طبلای پوستی که بعد از قرآن اولین ضربه شروع دسته رو من میزدم یاد اون پاهای بی جوراب یاد اون سر بند های مشکی ما گفتیم دلخوشی هامون رفته ولی دارم میبینم تو این چندیدن ساله دیگه حال و هوای محرم رو هم از ما گرفتن به اسم های مختلف این کار(قمه) چهره دین رو خشن میکنه زنجیر بده علم کشی بده دسته تا 1 شب بده نمیدونم خدا رو شکر یواش یواش با این کارشون میگن امام حسینم بده حضرت ابوالفضل کیه زینب کیه واسه چی محرم میای بیرون برین خونتون از اینترنت ببینین کجا بود اون عصر تاسوعا که دنبال خاک شیر بودیم با پسر خاله هام هادی و حامد تا فردا که عاشوراست 2 تا سطل خاک شیر درست کنیم کجاست اون سادگی که 1 لیوان بیشتر هم نمیدادیم که مگه زود تموم بشه وای که رفتن همه الان دیگه میشینیم ماست بشیم با هم خاموش بشیم دیگه سال به سال همدیگه رو هم نمیبینیم هیات داریم همه چی داریم ولی نداریم اون صافی رو اون پاکی بچه گیهاون رو نداریم دیروز از ورود به قتلگاه گفتم امروز از سفرمون میگم که چطور شد آقا اجازه داد بریم کربلا چند وقتی بود شنیده بودم مجتبی میخواد بره کربلا ولی من قصدشو نداشتم تا رسید جایی که گفت بیا تو و من و رضا با هم بریم پاسپورتا رو دادیم که بریم گفتیم 3 ماه اعتبار داره بزار ویزا بخوره که الان هم نشد شب شهادت امیرالموئمنین میریم نجف و کربلا ولی تا ویزا رو گرفتیم دستمون انگار که یه قلب زنده دستمونه که باید زود ببریم برسونیم سر جاش این شد شروع داستان بابام عمل داشت باید میرفتم تبریز برای عمل بلیط رفتمون برای کرمانشاه برای شنبه خریده شده بود قرار شد من برم تبریزو بیام بریم ولی بعدش بابا گفت زمان عمل رو عوض کردم برو و ما عازم کرمانشاه و کربلا شدیم ....

واین خاطرات ادامه دارد .....
فکر نمیکردم ، این همه سخت باشه چه ساعتی بود یهو همه چیز عوض میشه مخصوصآ واسه ما ترکها که بگیر و نگیر داریم ساعت یهو تو یک دقیقه عوض میشه انگار بوی کربلا بوی حرکت بوی نزدیکی به لحظه ای که آسمون تاریک میشه رو از جلوی بینیمون رد میکنن یهو هوا میشه کربلایی غصه همه عالم میره تو دلمون.....میشیم دیوونه خراب میشم خراب خراب و خراب یاد روزایی می افتم که بابا بزرگم مثل الان سکته نکرده بود یاد خدا بیامرز مادر بزرگم یاد ظهر عاشورا یاد قمه هایی که رو فرق میخوردند و اذان صداش می اومدو یاد اون دالونی که دسته عزاداری صبح عاشورا با اسبی که طاقت اون کمتر از لحظه چشمان زیبایی بود که می دانست حالش خراب است ولی باید شبه میشد شبیه که نمیشد 10 روز محرم بود چه حالی داشتیم قبل محرم وقتی 5روز نه 4 روز قبل محرم یهو میدیدیم صدای طبل ها بلند میشد وای شمشیر وای اون لحظه های روشن شدن چراغها و اون همون پیر مردی که بغل مسجد بازنش در می اومد و چایی دم کرده رو میزاشت رو صندلی لهستانی پشت در هم زنش براش میرفت چایی می آورد وای من یه قلب کوچیک داشتم که توش نوشته بود مست حسین مست ابوالفضل وای به روزایی که می رفتیم خراطی نزدیک مسجد حاج احمد قره آغاج تا بتونیم یه شمشیر چوبی بخریم تا بیفتیم ته دسته واسه نوکری واسه پر کردن واسه این برنامه ها و تشکیلات حسین باشیم یه روز بگم تو کربلا به رضا گفتم به خدا حسین و ابوالفضل هم ترک بودن خندید وخندید ولی خودشم می دونست که جریان چیه....وای وای وای دلم گرفته 10 روز سختی رو دارم میدونم چون امسال کربلایی هم هستیم نمیخوام بگم آدم شدم خاک عالم بر سر من مگه میشه آدم بشی هیچی نشد و نشدم فقط خدا خدا خدا حسین حسین یادم میاد 3 روز بود کربلا بودیم نتونستیم حتی نزدیک درت بیام وای باورم نبود بگم چی بگم که وقتی هم اجازه دادی اومدیم تو همون آقایی که از بچه گی هامون تو دسته های بازار میدیدم اومد کجا اومد ببین حسین ببین ابوالفضل ببین اومد گفت : <بو همان ییردیر حسین باش سیز قالیب * زینبه مظلومه قارداشسیز قالیب> (این همون جایی هست که حسین بی سر شده* زینب مظلومه بی برادر شده) این بود داستان ورود من به قتلگاه این بود حالمون تازه فهمیدم چی گفتم 30 سال چرا سیاه پوشیدم .....

واین خاطرات ادامه دارد .....