یک سال گذشت به همین زودی! تیتر وبلاگ یکی از دوستانم بود که من عکاس خبری شدنم و اخلاق را مدیون حسن سربخشیان هستم که همیشه به اسم آقای سربخشیان صدا کردم یک سال هست که خیلی چیزها عوض شد خیلی ها به هر قیمتی رفتند و خیلی ها موندند و با این رفتنها به مخالفت ....

حسن سربخشیان مردی با صدای مهربون و شخصیت تبریزی با کلاس و دوست داشتنی و آن تیپ خاص خودش و نگه داشتن دوربنش با دو دست....به واقع یک سال پر از دلتنگی گذشت..آقای سربخشیان...

حسین سلمانزاده اخلاقش و رفتار مودب و موقرش که برای همه یک سلمانزاده بود حسین بود و آرامشش حسین بود و حساسیت به دست کشیدن به پشت موهاش....

جواد مقیمی و خنده هایی که همیشه درپشت آن فقط بچگی بود و بچگی جواد مقیمی و شوخی هایی که منحصر خودش بود جواد مقیمی صحنه کتک خوردن با دمپاییت تو سفر استانی قم هنوز لذته.....

بقیه بچه ها هنوز هستند و هنوز کار خود را میکنند

همیشه مهدی قاسمی رو تو صف عکاسهای خبری دیدم که در صف اول حاضر و آماده بود همیشه در هر لحظه همه درگیری ها مهدی قاسمی بود و بود.....هنوز هست ولی دیده نمیشه

حسن قاعدی: به قول خودش کپوغلان

علی آقا ربیع:هن ندیسن

ساتیار امامی:دید جدید در عکاسی خبری

مجید سعیدی: حرفه ای

قادر عاقلی:کفون کیشی

حسین فاطمی:هنوز از دست من میناله (حسین یادش بخیر حسین)

علی رفیعی:پدر به فکر دختر

علی شایگان:بدشانس تو دوربین

باقر نصیر:ساده و بی غش

سجاد صفری:مارمولک واقعی دوست داشتني

محمد رضا شکاری: داداش خودم

حیدر رضایی:خنده و خنده وخنده

آذین زنجانی:یه شام هنوز بهمون نداده

مجتبی تکین:آرام و آرامش روحش آرام جایگاهش بهشت

بابک برزویه:هنوز موندم بابک با اون وزنش چطور میتونه این همه سرعت عمل داشته باشه

علی صوت اکبر:کله کچل

سامان اقوامی:مو فرفری خودم

امیر خلوصی:زبل خان

مرتضی فرج آبادی:کم صدا چراغ خاموش آخر باحال

روح الله وحدتی:هن نه دیسن

آرش خاموشی:وای اگه بخواد بره رومخ کسی

حامدنوری:بی صدا رفت

حمید فروتن:شخصیت

محمد رضا علی مددی:هنوز هواپیمای سال پیش و کل کل یادم نرفته

وبقیه دوستانو بچه های هم دوره ای که یادمون نمیره شما رو

ای کاش بشه که همه دوباره دور هم جمع بشیم بدون رنگ خاص و بدون دلبستگی به جناح ای کاش عکاس های خبری اجازه رای دادن نداشتند و دنبال کسی نبودند که الان نسبت به سال گذشتمون این همه تو کشورمون عقب رفت نداشتیم در فضایی که همه بهترین ها بودند رفتیم تو هیچستان....

برای تیتر از حافظ فال زدم و این شعر آمد:

خـــرم آن روز کز این منزل ویــران بروم

راحت جــان طلبم و از پی جانــان بروم

گرچه دانــم که به جایی نبـرد راه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشــان بروم

دلـــم از وحشت زندان سکنـــدر بگرفت

رخــت بربندم و تا ملک سلیمــــان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت

به هواداری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت

با دل زخم کش و دیده گریان بروم

نـــذر کردم گر از این غــم به در آیــم روزی

تا در میکــده شـادان و غـزل خــوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان

تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

تازیان را غم احوال گران‌باران نیست

پارسایان مددی تا خــوش و آســان بروم

حافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 0:36  توسط روزبه جدیدالاسلام  | 

یکی از دوستان اومده یه بازی وبلاگی راه انداخته با این موضوع که شب ١٣ خرداد ٨٨ یعنی شب مناظره میون دکتر احمدی نژاد و میرحسین موسوی کجا بودید و از چند تا از دوستان که من هم جزوش بودم دعوت کرده تا توش شرکت کنیم. البته من تا همین دو رو ز پیش نمی‌دونستم بازی وبلاگی چیه اما با توضیحاتی که داد تا حدودی توجیه شدم. اما اون روز:

یادم میاد از ظهرش به خاطر محل کارمون درگیر کارای انتخابات و سفر بودیم ولی این روز یکی از روزهایی بود که همه انتظارشو میکشیدیم یادم نمیره خیلی زود همه اداره رو تعطیل کردند که برن خونه که آماده بشن برای دیدن یه مناظره که تاریخ اونو ثبتش کرد ولی از جایی که ما عکاسای خبری همیشه انتظار دردسر و میکشیم دفتر محل کارمون اماده بودم تا13 خرداد چهاارشنبه ساعت ۲۲.۳۰شب بشه و ۹۰ دقیقه بدون وقت اضافی و پنالتی مناظره بین محمود احمدی‌نژاد و میرحسین موسوی رو ببینم.

ساعت ۲۲.۰۰ شب هست یه ساندویچ ویژه استیک و با نوشابه سفارش میدم تا بیارن دل تو دلمو میخورم کامپیوتر روشن هست و چراغ اتاق خودم راهرو و اتاق پاسیو که اتاق راننده هاست روشن هست تلویزیون ۱۴ اینچ هم روشن توش زنگ زدم که دکتر رسیده یا نه میگن داستانی شده تو اتاق رژی بماند که دکتر چطوری تونست برسه صدا و سیما از دست این ترافیک که رنگ وا رنگ بود

سبز بود..

سفید بود...

آبی هم خودشو نشون میداد...

نمیشناختم هیچکدومو...

بالا شهره خوب تنها چیزی که میشناختم ...

۳ رنگ با هم بود اون هم رنگ آشنا همون چیزی که همه تاریخ همه دنیا میشناسن بود پرچم کشورم همه رنگاش با هم سبزو سفید و قرمز ویک کلمه((الله)) که بین این سه رنگ بود.

حالا داره شروع میشه و دل تو دلم نیست به خاطر تو....

شانسه دیگه دکتر شروع میکنه موسوی تموم میکنه ولی موسوی یک ساله تموم نمیکنه نمیدونم این سر رشته رو کی میخواد به تهش برسه و ببینه با جونهای مردم چیکار کرده این همشهری ما که ....بماند.

وای که رسیدیم به بد جاییش دکتر خدا نکنه گیر بده ول نمیکنه و مدرک زنشو هفت جدو آبادشو زیرو رو میکنه از اونور هم که ددم وای چیزی میگه که تو اتاق منفجر میشیم اره دیگه داستان شروع میشه خوب هرچی باشه انگشت رفت تو سوراخ زنبور .... مفاسد و کارخونه و نفت و این همه پول که از کجا اومده .اس ام اس پشت سر هم آژانس می گم بیاد که برم صدا و سیما آخه از بس استرس داشتم نمی خواستم رژی باشم نرفته بودم تو راه راننده میگه بابا احمدی نژاد دمت گرم من می خواستم موسوی رای بدم ولی رای من مال احمدی نژاد هست میرسیم صدا و سیما ژول نمیگیره میگه امشب عید ما فقراست حرفی رو که نمیشد بگیم رو دکتر گفته از اون روز یک سال میگذره خیلی از دوستامون کارشون عوض شد خیلیهاشون رفتند نه درست بگم ترسیدند و فرار کردند ما هنوز عکاسیم و هنوز سعی میکنیم خودمون باشیم با عقاید خودمون نه راستی نه چپی علی واری زندگی کنیم ساده و راحت خدا کنه همه چیز خیرش پیش بیاد و همه چیز ایده آل ذهن هرکسی بشه اما با آرام نه با درگیری و خون و خونریزی و نه به قیمت لگد مال کردن حرمت ها در روزهای عزیزی چون عاشورا....

این شعر رو حاج محمود کریمی امسال ترکی یاد گرفته بود خونده می نویسم :

ای ذیکر الیین نیزده قرآن   *   زینب یارالی لب لره قربان

گوزل اربابیم یا ابی عبدالله * سوسوز اربابیم یا ابی عبدالله

یا حسین تقدیم الرم جان *  یا حسین جانیم سنه قربان

گوردوم یاشیوی آه چکنده * قان آغلامیشام کوفده منده

لینک اصلی: http://zircheshmi.net/

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 1:25  توسط روزبه جدیدالاسلام  | 

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل می خورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

من که با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آنِ دگری رو که مرا یاد توبس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

شهریار

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 8:56  توسط روزبه جدیدالاسلام  |